سوگل ما

چهار ساله شدم

1391/7/22 23:59
نویسنده : مامانی
774 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزم با کلی شرمندگی که این قدر دیروبلاگت رو آپ کردم به وبلاگت که نگاه میکنم آخرین پستم برای اردیبهشت ماه هستش

عزیزم حسابی شیرین زبون شدی شما هر چیزی که میخواهی یه لطفا چاشنی حرفت میکنی مامان لطفا بگذار عروسکم رو با خودم بیارم پارک........مامان لطفا اینرو برام بخر مامان این لواشک رو بخر به نظر خوشمزه میادشنیشخنداگه هم بگم نه سریع ناراحت میشی و میگی مامان من از این مامانا دوست ندارم که به حرف دخترشون گوش نمیدند!!

تو این مدت اتفاقات نلخ و شیرین زیادی برامون روی داد خب خردادماه که فصل امتحانات داداشی بودش و مامانی طبق معمول دربست در اختیار داداشی تا بتونه امتحاناتش رو به بهترین نحو بده خب جوابم داد و داداش با معدل بیست قبول شدش و توی زبان و کامپیوتر هم نمره کامل گرفتشبغل

بعدش هم فصل تابستون شروع شدش و تعطیلی مدرسه ها اسمت رو کلاس زبان نوشتم خیلی دوست داشتی و کلی استقبال کردی کلی کلمه های جدید یاد گرفتی و چیچرت (به گفته خودت)هم ازت واقعا راضی بودش شما کوچکترین عضو کلاس بودی معلمت رو که میدیدی بهش میگفتی هلو چیچر هاو آر یو؟؟قلب هر روز ازم میخواستی تا فلش کارت هات رو بیارم و یکی یکی کارت ها رو بهت نشون بدم و تو کلمات مربوط به عکس ها رو بگی واقعا لذت میبردم از این کارت داداشی هم کلاس فوتبال و زبان میرفتش بعد کلاستون هم ازم میخواستی که ببرمت پارک و تا غروب بازی میکردیوقت تمامو من آخرش به زور شما رو از زمین بازی میکشیدم بیرون

در کل تابستون خوبی بودش خاله محبوبه و زهرا جون از مشهد اومدند تهران خونه مامان بزرگ و دو هفته تموم باهم خوش گذروندید و کلی گشتید

اتفاق بعدی تولد یک سالگی مهسا دختر دایی بودش توی قزوین که کلی دایی و زن دایی زحمت کشیده بودن و خیلی به هممون خوش گذشتش

روز سوم شهریورم با داداشی و خاله مرضیه رفتیم مشهد سفر خوبی بود 

هوا به شدت گرم بودش اینجا نور آفتاب بد جوری چشمتون رو اذیت میکنه ولی شما و امین و زهرا اصرار داشتید با این گنجشکه عکس یادگاری بندازیدنیشخند

 

 

 

خب منم هوس کردم عکس بگیرم با گنجشکه مگه چیهخنده

خاله جون خیلی کمکم کردش یعنی کل سفرو شما با خاله جون بودید و همه جوره ساپورتت میکردش

           ولی یه اتفاق بدی افتاد که هممون رو شوکه کردش اونم گم شدن مهدی نوه خاله مامان بودش خلاصه بگم حدود سه هفته کل فامیل دعا و نذر و نیاز و گریه و زاری کردیم  غافل از این که مهدی همون روز اول رفته بود پیش خدا نا این که پیدا شدش خدا بیامرزدش

یه تولد کوچولو برات گرفتیم خونه مامان بزرگ دایی علی و زن دایی سمیرا هم اومدن خلاصه یه مهمونی کوچیک ولی خوب بودش

 

اینم کادوهای تولدت

و یه دوچرخه از طرف بابایی

عزیزم تازگی ها خیلی هوس خواهر دار شدن زده به سرت دایم غر میزنی که چرا من آبجی ندارم من آبجی میخوام و باید برام آبجی بخرید خنده تازه شرایط هم گذاشتی واسمون که آبجیم نباید کوچیک باشه باید قد خاله مرضیه باشهمژه

خلاصه ما هم از خاله مرضیه خواهش کردیم که این وظیفه خطیرو به عهده بگیره واز این پس به مقام آبجی مرضیه نایل گردد چشمک

داستانی داریم با شما تا خاله رو میبینی کلی قربون صدقه اش میره و آبجی آبجی میکنیخنده

خاله مرضیه هم الحق خوب تو نقشش فرو رفته و همکاری میکنهنیشخند

یه روز تعطیل در کردان

دختر شجاعم به تنهایی از روی این پل چوبی رد میشدشتعجب

عزیزم خدا یه خطر بزرگ رو هفته پیش از سرمون دور کرد هفته پیش توی اتوبان کرج یه تصادف شدید کردیم شما و داداشی صندلی عقب ماشین خواب بودید ماشین ما از عقب با یه ماتیز برخورد کرد و به شدت خسارت دیدش ولی از اونجا که خدا همیشه حافظ شما بچه هاست خوشبختانه کوچیکترین آسیبی ندید .واقعا نمیتونم چه طور شکر خداوند رو به خاطر سلامت شما به جابیارم

ماشینمون بعد از تصادف

الان ماشینمون توی صافکاریه برای تعمیر برای همین مجبوریم روزهایی که داداشی کلاس زبان داره با مترو بریم شما عاشق مترو هستید کلی حال میکنی با همه مسافرهای توی مترو میخواهی دوست بشی و باهاشون ارتباط برقرار کنی کلا عاشق اینی که با همه دوست بشیچشمک

ولی داداشی خیلی ناراحته و اصلا دوست نداره که با مترو جایی بره درست برعکس شماناراحت

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (8) مشاهده جعبه ارسال نظر
نغمه و ماهان
23 مهر 91 1:24
سلام به سوگولی ناز و مامان خوبش
مامان لی لی گزارش خوب و کاملی بود
خدا رو شکر که همه شما عزیزا سالم هستید
همه عکسها خوشگل بودند به خصوص عکس های کردان و اون خانوم دکتر خوشگله
و اون چادریه توی مشهد
ببوسش از طرف من

سلام نغمه جونم ممنونم از لطفت تو هم ماهان گلم روببوس
سمیه
23 مهر 91 9:29
لی لی خانوم شرمنده کردین ....حالا بودین!!!!

عزیز دلم سوگلی با ادب و زیبا رو و وروجک دوست دارم خاله

خیلی عکسا زیبا بود کلی مستفیظ شدیم





ليدا مامان آرميتا
23 مهر 91 12:46
به به به سوگل خانم
چادرشو چقدر با مزه شدي عزيزم
اميدوارم هميشه خوشي باشه و ديگه اتفاقات بد واستون پيش نياد

ممنون خاله جون


❤❤❤هانیه❤❤❤
23 مهر 91 21:27
سلام من از ریاضی شیشم متنفر م این راستیش هست که ریاضیمون فوق العاده سختهههههههههههههههههههههههههههه ولی باقیش اسونه من که خیلی خوشم میاد از بقیقه ی درس ها مثل تعلیمات و علوم و هنررررررررررر که بهترین بخشش هست مخصوصن نقاشی کردنش و کاردستی درست کردنش


عزیزمم امیدوارم همیشه موفق باشی ریاضیتون هم اگه خوب برات توضیح داده بشه و برات جا بیفته خیلی شیرینه
فرزانه
3 آبان 91 0:24
سلاااااااام
ای جاااان عزیزم چه خوردنی شده مهساسادات
سوگلم شیرینه عکساشونم دیدنی و خاطره انگیز
ایشاا... همیشه شاد باشه و سربلند دختر گلت


ممنون عزیزم
خاله جون
8 آبان 91 10:28
وای وای وای چقدر من از دنیا عقب موندم
ترکوندی مامانی با این اپ کردنت خیلی قشنگ بود بیشتر از خیلی عکساتم محشر بود ولی میدونی نکته جالبش چیه؟؟عکسهای مشهدتونو من تازه الان دیدم !!حتی محمد امین رو نشناختم اول!!خاله لیلا مثل همیشه محشری بیست بیست دوستت داریم هم خودتو هم گلدونه هاتو

عزیزم خیلی لطف داری دلمون حسابی براتون تنگ شده خیلی دلمون میخواست این دفعه هم با مامان بیایم مشهد ولی خب تو مدرسه ها بود وگرنه حتما میومدیم
خاله جون
11 آبان 91 10:11
نازی عزیزم تهران که بودم میدیدم ماشالله اهنگهارو حفظی لیلا جون قسمت نظردهی پست اخرت باز نمیشد مجبور شدم اینجا کامنت بگذارم گلم سینا جون و سوگلیمو ببوس
سارا مامان سپهر
15 آبان 91 14:06
عزيزم با اين روپوش پزشكي چقدر ماه شدي و چقدر بهت مياد ........ خيلي ملوسك شدي دلم برات تنگ شده خاله ... خيلي دوستت دارم اون عكست توي آب هم محشر بود . اي جاننننننننن
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سوگل ما می باشد