سوگل ما

تولد تولد 2

اما خاله مرضیه یه شوخی خیلی جالب با بابایی کردش  عدد 32 رو برای شمع تولد بابا گرفته بودش و این جوری سن بابا رو ٤سال کمتر نشون دادش تا یه کم احساس جونی بکنه  مهسا دختر دایی :ولم کنید من کیک می خواممم نا مرداااااا چند نفر به یک نفر ...
25 بهمن 1390

تولد تولد3

تولد بعدی تولد مامانی بودش 24 بهمن دیشب بابایی با یه دسته گل خیلی زیبا و یه کیک خوشگل و یه کادو خیلی قشنگ من رو غافلگیر کردش بابایی مرسی دستت درد نکنه ولییییییی سورپرایز بعدی چی بود ؟؟ بابایی در ادامه کار خاله مرضیه اومده بود عکس قضیه حرکت کرده بود مامانی 34 ساله شده بود و اون  برای شمع  عدد 35 رو گرفته بود  کلی خورد تو ذوقم گفتم بابا من 34 ساله شدم تو رفتی 35 گرفتی و بابایی هم از این اشتباهش ناراحت شدش خلاصه مراسم با فوت کردن شمع توسط مامانی و بریدن کیک و رقصیدن شما به پایان رسید ان شا الله عکس های تولد به دستم رسید عکسهاشم میگذارم عطر گلها یی که بابایی گرفته الان فضای خونه رو پر کرده   ...
25 بهمن 1390

تولد تولد

هفته اول این ماه مهد کودکت با 6 ماه تاخیر برات تولد گرفتند خیلی بهت خوش گذشته بود کلی ذوق کردی که برام تلود گرفتند و دوستام بودند و... ولی از یه طرف هم ناراحت بودی که چرا نتونستی برقصی کار عکاس طول کشیده بودش و شما نتونسته بودی به عشقت که رقصیدن باشه برسی   تولد بعدی تولد بابایی بودش 20 بهمن شب قبلش ما تو خونمون یه جشن کوچولو گرفتیم و شما به آرزوت رسیدی و حسابی رقصیدی روز 20 هم خونه مامان بزرگ بودیم و مامان بزرگ لطف کردند و یه کیک خوشگل واسه ی بابایی خریده بودش مامان بزرگ دوستت داریم ان شا الله سالهای سال  سلامت باشی وسایه ات روی سر ما و خاله ها ودایی ها باشه الهی آمین ...
25 بهمن 1390

خواب عجیب

ساعت نه شبه به سوگل خانم میگم خب مامانی حالا وقت خوابه برو روی تختت بخواب سوگل با بی میلی از جلوی تلویزیون پا میشه  شب بخیری میگه ومیره توی اتاقش هنوز پنج دقیقه نگذشته اومدش بیرون بهش میگم مامانی چرا نخوابیدی  میگه وقتی تو تختم میخوابم خواب عجیبی میبینم   بهش میگم خواب چی دیدی؟؟ میگه خواب علف خواب گاو توی اتاقم ...
7 بهمن 1390

بابا تمرکز داشته باش

سلام مدتیه میخواستم بیام و از دخترکم بنویسم ولی حس نوشتن نداشتم  کلا خیلی شیرین زبون شده و سعی میکنه که تو صحبتهاش از کلمات جدید استفاده کنه مثلا خیلی از کلمه فلان استفاده میکنه سوگل :مامان یادته(اکثر جمله هاش رو با کلمه یادته شروع میکنه) رفتیم خونه مامان جون نسرین بودش مامان جون بودش عمو و فلان بودش من :هاج و واج که آخه  یعنی چی؟؟!!سوگل فلان یعنی چی؟سوگل یعنی محترم!!!!!!!!!!!!!!!! دیشب  باباش داشت در مورد یه موضوعی با من صحبت میکردش یه دفعه رو کرد به باباش و گفتش بابا سعی کن تمرکز داشته باشی!!!!!!!!!!!!!!!!! در مورد مهد کودک هم همچنان توی خوندن شعرهات مقاومت میکنه و مثل قبل تمایلی برای شعر خوندن نداره یه وقتایی که...
6 بهمن 1390

مهد کودک

دخترک ما از هفته پیش به جرگه مهد کودکی ها پیوست تصور من این بود که با وجود این که عاشق مهد کودک بودش دو سه روز اول را با گریه به مهد بره چون تا حالا تنها هیچ جا نمونده بودش ولی درکمال تعجب و نا باوری از روز اول با روی خندون و اشتیاق رفتش انگار که ما ه هاست که به مهد میره خودش رفت توی کلاس و یه صندلی انتخاب کرد و نشست وشروع کرد با همکلاسیهاش صحبت کردن دیگه این که نی نی عمه لیلا هم به دنیا اومد یه دختر ناز و مامانی با موهای طلایی اسمش هلناست  امروز رفتیم دیدنش که سوگلم باز با دیدنش شوک بهش وارد شد و یاد ایام کودکی افتادش ...
12 دی 1390

ورژن جدید سوگل

عزیزم توی این مدت تغییراتی در شما اتفاق افتاده اول از همه کوتاه شدن موهات ولی بابایی بدجوری ناراحت شدش آخه اون یه دختر گیسو کمند میخوادش  دیگه برات بگم که از روز عید غدیر که مهسا دختر دایی محسن رو دیدی شدی یه نی نی تمام عیار پریشب نصفه های شب اومدی روی تخت ما خوابیدی هنوز یک ساعتی نگذشته بود که پاشدم دیدم تمام تخت خیس خیس شده بلهههه جیش کرده بودی!!! دیشب هم یه دفعه از اتاق اومدی بیرون گفتی جیش کردم!!!!!!! با ناباوری اومدم دنبالت دیدم یه گوشه امن و دنج پیدا کردی و جیش کردی حالا کجا روی تردمیل جناب پدر خیلی خیلی شیرین زبون شدی خیلی هم بابایی تشریف داری تا بابا رو میبینی میپری بغلش میکنی میبوسیش و میگی بابا دوستت دارم بابایی ...
29 آبان 1390

آمار

روز دوشنبه با هم دیگه رفتیم مدرسه داداشی جلسه اولیا بودش کلی حال کردی که بالاخره تونستی بری مدرسه و به قول خودت مقشات رو بنویسی فورا نشستی جای داداشی و چشمش رو دور دیدی و   خودکار و دفتر ش رو برداشتی و شروع کردی به نقاشی کشیدن یکی از مادرها شروع کرد به اعتراض کردن به معلم داداشی شما با صدای بلند گفتی مامان دارند دعوا می کنند  همه زدند زیر خنده موقع برگشت توی راهرو جلوی در خونمون با مامور آمار برخورد کردیم که جلوی در منتظر بودش چون برق راهرو سوخته بود لامپ جلوی در رو روشن کردم و خانم آمارگیر پشت در نشستند شما با تعجب بهش نگاه کردی و گفتی مامان چرا این خانمه کشت در نشسته کلی با خانم آمار گیر دوست شدی و اسم بابایی و من ر...
18 آبان 1390

نی نی دایی و من.....

سلام این مطلب هدیه خاله جونه. دیشب دختر داییم اومده بود خونه مامان بزرگم ما هم اونجا بودیم من دختر داییمو دوست دارم سه ماهشه اسمش هم مهساست ولی مامان باباها به جای اینکه بگذارند من با مهسا بازی کنم خودشون با اون بازی میکنند تازه دایی محسن بابای مهسا قبلا با من خیلی بازی میکرد ولی الان چی...؟خلاصه دیشب انقدر حوصله ام سر رفته بود رفتم رو تخت خاله ام خوابیدم ولی مامانم اومد منو بغل کرد برد پیش خودشو بابایی بابا و مامانم همیشه منو داداشم رو میبرند گردش و پارک و مهمونی ولی ما کوچولوها هرچی تفریح و بازی کنیم کمه   ...
17 آبان 1390

مامانی تنبل من

سلام این مامانی تنبل من بالاخره بعد از سه سال و یک ماه و بیست و یک روز از تولد من تصمیم گرفت که بیاد و اینجا و خاطرات من رو ثبت کنه   ...
13 آبان 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سوگل ما می باشد